|
عاشقم اما ...
|
|
|

1) پسرك عاشق دختر شده بود ، عاشق مهربوني هاش ، عاشق دوستت دارم هاش ، عاشق نامه هاش ، عاشق .... يه عشق پاك و خالصانه از طرف پسر...اما يه روز دخترك بهش ميگه كه برو ، ديگه نمي خوام باهام باشي...ميدوني ....تمام اينا يه فيلم بود. من عاشق پسري بودم اما اون به من خيانت كرد و رفت ، منم براي اينكه تلافي كار اونو كنم با تو اين كارو كردم. مي دونم پسر خوبي هستي اما دوست داري كه من با تو باشم وهمش فكرم پيش يكي ديگه باشه؟؟؟....پسرك مبهوت و د لشكسته براي هميشه از پيش دختر ميره!
2) دخترك لحظه شماري مي كرد تا به عشقش برسه....احساس مي كرد كه اگه تو دنيا يك نيمه گمشده داشته باشه ، اون همين پسره....اما يه روز خبر بدي ميشنوه....پسرك ميگه كه بيماري كشنده اي داره و اونا نمي تونند با هم ازدواج كنند....از اون به بعد كار دختر، فقط ميشه گريه كردن.....چند ماه بعد خبري مي شنوه كه اونو ديونه مي كنه....اون پسر دروغ گفته بود و با دختر ديگه اي ازدواج كرده!

3) پسرك به خاطر دختر رودرروي خانواده اش ايستاده و با پدرش مشاجره كرده اما وقتي موضوع ازدواج رو با دختر در ميون ميذاره ، دختر خيلي بي تفاوت ميگه كه ما فقط دوست بوديم و نمي خوام بيش از اين رابطه اي داشته باشيم. حالا پسرك خيلي افسرده است.
4) دخترك وا بسته پسر شده اما پسر اصلا متوجه اين عشق نشده....دخترك روش نميشه بهش بگه دوستت دارم اماد لش مي خواست مي تونست اين جمله رو فرياد كنه. اون رو اين عشق خيلي حساب باز كرده اما پسر فقط براي سرگرمي رفاقت مي كنه و خيلي زود دخترك با عشق درون د لش تنها مي مونه.

چطور بعضي از آدم ها اينقدر راحت مي تونند چهره عشق رو مخدوش كنند.چطور به خودشون اجازه ميدند كه براي دو روز لذت خودشون كسي رو براي يه عمر تو عذاب بذارند و از همه مهمتر چطور مي تونند دلي رو بشكنند.دل شكسته اي كه اگه آه بكشه خدا اون آه رو بدون جواب نمي ذاره.....تمام داستان هاي كوتاهي كه خونديد واقعي بود.چند تا داستان ديگه هم بود كه ديگه نخواستم اونا رو بنويسم تا بيشتر از اين كلمه عشق به سخره گرفته نشه. همه ما آدم ها به خاطر نيازهاي جنسي و عاطفي اي كه خدا تو وجودمون قرار داده به جنس مخالفمون نياز داريم اما آيا اين نياز درهر شرايطي اسمش عشقـه؟....
من هميشه از خودم مي پرسم كه عشق چيه ، هوس چيه و مرز اين دو تا كجاست؟....مگه ميشه عاشق بود و سه ماه بعد از ازدواج رفت براي طلاق . اتفاقي كه همين چند وقت پيش به وقوع پيوست .هر دو ديوانه وار اومده بودند محضر براي عقد .پسرك به عاقد مي گفت حاج آقا زود ما رو عقد كن تا اين دختر مثل ماهي از دستم نپريده .....اما امروز در راهرو هاي دادگاه به دنبال طلاق هستند و ازهم متنفر شده اند....به نظر شما اينا عاشق بودند؟ همه ادعاي عاشقي مي كنند اما اكثرا عاشق خودشون هستند تا معشوقشون. تا روزي كه معشوقشون حالش خوبه و بهشون لذت ميده عاشقند! اما اگه يه روز بر خلاف ميلشون صحبتي بشه خودخواهي بهشون اجازه نميده كه به خاطر دل معشوق از خواسته شون بگذرند.عاشقي واقعا كار بزرگيه.....عاشق واقعي بودن يعني عمرت و جونت رو بذاري به پاي معشوق ..... عشق ورزيدن هنره ....بايد كه استعداد عشق ورزيدن داشت....بايد كه در يك خانواده عاشق بزرگ شد
خدايا هر چيزي كه از تو ميخواهم به من نده مگر اينكه قبلش ظرفيتش را بهم داده باشي
از همه دوستان گلم ميخوام كه براي تاني عزيز د عا كنيد تا زودتر حالش خوب بشه
از دستم عصباني نباشيد اگه دير به دير آپ ميكنم .باور كنيد حسابي د رگير كارهاي دانشگاهم اين ترم كلي پروژه دارم ( طراحي صفحات وب و ... ) كه تمام وقتم رو گرفته. ولي قول ميدم كه حتي اگر پست جديدي هم ننوشتم ، بيام و بهتون سر بزنم .
|
|
جمعه 12 آبان1385 |
|
|
| |