|
اگر می توانستم... 
.تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی وبا صدای بلند آنها را به زبان می آوردی و دلم میخواست کاری کنم که رویا هایت به حقیقت بپوندد
شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی.زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم،تنها اگر می توانستم.

اگر می توانستم،اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی،اما آنگاه از همواره پیروز شدن چه می آموختی؟
اگر می توانستم، هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم،اما آنگاه هرگز نیروی دوباره برخاستن را نمی شناختی.
اگرمی توانستم عشقی که آرزوی آن را داری،عشق زندگیت را،برایت می یافتم اما آنگاه هرگز نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن،عشق را می یابی
اگر می توانستم ،تمام روزهای تو را آفتابی می کردماما آنگاه هرگز پاکی باران را نمی شناختی.
اگر می توانستم،تو را با گنجینه های دنیایی که در آن زندگی می کنی احاطه می کردم اما آنگاه هرگز به ارزش گنجینه های دنیای درون خود پی نمی بردی.
اگر می توانستم،خوشبختی را در دستانت میگذاشتم اما آنگاه هرگز یاد نمی گرفتی که رشد واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیز هایی می آید که در دسترس تو نیست.
ا گر می توانستم،و می توانم تو را تا پایان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت...

خدایا در این تنهائی و در این اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم 
جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم. من غریبه نیستم و
ناله هایم با تو از سر حسرت و گناه است. شعرهایت را گم کرده ام و
دستانی را که سایبانم بود نمی بینم.تنها پناهم در این وادی
وحشت توئی به آسمانت سوگند میمیرم اگر به
فریادم نرسی
پیوست : داداش نیما بازم خونش رو عوض کرده . این بار همراه تانی عزیزم یه وبلاگ زیبا ساختن، خونه جديد مبــــــــــــــــارك( همــــــراز )
 پیوست : وبالاخره امتحانات تموم شد
|