|
سلام به دوستان عزیز .امیدوارم هیچ وقت غمگین نباشین .من ایندفعه زودتر از عروسک عزیزم اومدم . عروسکم به زودی میاد.
.gif)
اين روزها زمان رو تو اتاقم متوقف کردم ،
کتابهاي عاشقانه مي خونم ،
ساعتها براي عاشق و معشوق هاي توي کتاب گريه مي کنم .
شب که ميشه شمع روشن مي کنم و خيره مثل يه ديوونه ،
نه مثل يه پروانه که عطش سوختن به دور معشوقش رو داره ،
تا آخرين قطره به ياد همون پروانه مي سوزم .
براي انسانهاي تهي از عشق غصه مي خورم .
وقتي که بارون مي باره براي بارون گريه مي کنم،
ميگم اوخي از آسمونش جدا شده ، آخه من مي فهمم جدائي يعني چي ،
اونم وقتي مجبور باشي ، 
وقتي آسمون نخوادت . 
راه که ميرم به در و ديوار مي خورم و درد را مزه مزه مي کنم ،
بعد مي گم ببخشيد نديدمتون .
روي شيشهء پنجره بارون خورده اتاقم نفس هام رو سرفه مي کنم و روي بخار سرفه هام
اسمش رو حك مي کنم ،
با دستم پاکش مي کنم تا يه وقتي بارون نبينه بعد دلش برام بسوزه و هي گريه کنه ،
هي گريه کنه !  
زمان رو متوقف کردم و لذت مي برم توي رنج اين توقف !!!
سرم که درد مي گيره مي کوبمش به ديوار بغل تختم ،
هي کوفتي ! بي خيال عاشقي !
عاشقي نون نميشه ، آب نمي شه !
کي بود مي گفت : !!!
واسه فاطي بند تنبون نميشه !!!!!!
آهان محکم تر ،
انقدر بکوبش به ديوار ،
تا عُق بزني ،
هر چي سر درد ِ که ماله يه دل ِ تنگه !
اين روزا اگه مورچه ببينم که مرده و روز زمين سرد خدا افتاده ،
برش ميدارم ، 
چالش مي کنم ،
براي قلب له شدش زير دست و پاي آدما !
حمد و قل هوالله مي خونم .
سوسکه که از ديوار حياط بالا ميره ،
براش دست مي زنم و تشويقش مي کنم ،
هي بدو بدو ،
آفرين سوسکي !
بعد دمپائي رو بر مي دارمو .......
نه ! دلم نمي ياد بکشمش ،
تو سر خودم مي زنم !
تسبيح مادربزرگُ بر مي دارم ،
هي باهاش دور خدا مي چرخم ،
هي مي چرخم ، هي مي چرخم ، هي مي چرخم!!!
سرم که گيج رفت خودمو تو بغل خدام مي ندازمُ
براش ناز مي کنم ،
نازي ! نازي ! نازي!
قلبم که درد مي گيره ،
ملافه سفيدمو چنگ مي زنم ،
بعد آروم در گوشش مي خونم ،
در ازل بست دلم با سرزلفت پيوند
تا ابد سر نکشد وز سر پيمان نرود .
قلبم که اين روزا سينم براش تنگ شده
ديشب که باز تا صبح خروس خون بيدار بودم ،
تهديدم ميکرد و مي گفت :
بهت بگما حواست باشه !
ببين کي که همين روزا بپرم بيرون !
منم بش گفتم :
بپر بپره بپر !
خودم پرت مي دم ، بپر !
هر جا که ميخواي بپر !
منم با خوت ببر ، بپر !
گربه که مي ياد پشت پنجره اتاقم ،
ميو ميو مي کنه ،
براش دست تکون ميدم و مي گم :
مرامتُ عشقه لوطي ، که تو اين شباي سرد ،
تو هم هلاک صداي جيرجيرکها شدي !!
گفتم جير جيرک !
چشمامو مي بندم و به صداش گوش ميدم ،
هم دلم ميگره هم حسوديم ميشه ،
چقدر اخلاص تو صداش داره ،
چقدر خالصه ، چقدر ناب ِ صداي جيرجيرک .
عمو باد که مياد يواش به پنجره اتاقم ميزنه ،
مي گه ،
آقا کوچولو ، خوابي ،
منم ميرم پشت پنجره و مي گم نه عمو جون بي دار م .
ميگه : در گوشم اسمشو بگو برم به ننه خاتون بگم ،
بلکه کاري کرد .
مي بوسمشو مي گم : چقدر تو مهربوني عمو باد .
نه ممنونم ، آخه اون اصلاً نمي خواد حرفا مو بفهمه چه برسه ،
بشينه پاي حرفاي ننه خاتون ، 
اين چيزا براش خنده داره عمو باد .
عمو باد دلداريم ميده و دستي به موهام ميکشه،
ميگه غصه نخور آقا کوچولو
بالا سري حواسش هست .
حافظ رو بر ميدارم ،
ميگم کاکو شيرازي ببين ،
همينايي که با خط خوش شعرات و مينويسن و به در و ديوار خونشون ميخ مي کنن ،
همينايي که تا دلشون مي گيره تفاءل مي زنن ،
مي بيني چقدر راحت منکرت ميشن .
(زندگي که شعر نيست )
آره خوب شعر نيست ،
آخه بعضي از شعرها خيلي فراتر از زندگي هستن ،
ف ر ا ت ر
به مولانا مي گم : حاجي دائي مي بيني تو را خدا ،
شمس هم شمساي قديم ،
ميگه : پسر جان !
مگه يادت رفته چي بهت گفته بودم ،
مکتب تعليم عشاق آتش است ،
گفتم نه ، يادم نرفته،
آخه ،
ما شب و روز اندرون مکتبيم . 
حاجي دائي مولانا ميخنده و ميگه :
خوبه هنوز چند بيتي از ما يادت مونده .
دست ميزارم رو قلبم و تعظيم ميکنم و مي گم ،
شيخا ! ما کوچيک مرامتونيم به مولا .
حلاج رو سر دار مي بينم ،
براش دست تکون مي دم و مي گم ،
عشق هم يه جور انالحق گفتنه مگه نه ؟
ميخنده و ميگه :
هراست نباشه پسر ، از دار هم نترس
از سرزنش يار هم نترس ،
دل شيدات را بزار کف دستت ،
صاف شو ، 
هر وقت تونستي صاف شي و رو ح ت رو از صافي عبور بدي ،
اونوقت حکمت خيلي چيزها تو چشمت نور ميشه .
ديگه باکي از دار نداري ، تيکه تيکه هم بشي عشق هست و صفا .
بهش مي گم :
آقا منصور حلاج !
تو رفتي بالاي دار و در آغوش يار ،
من موندم اين پائين و در ح سرت يار ....... 
.gif)
*سایه*
امیدوارم همیشه عاشق باشید
"عاشق واقعی"
|