تبليغاتX
به یادم باش
به یادم باش

رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شد


زندگی

ای کاش سکان زندگی را کمی به سمت صداقت بر گردانیم و جاده خیس عشق را سبز در پیش
بگیریم.در امواج سبز لنگر بیندازیم و رقص بی ر یای ماهی ها را به تماشا بنشینیم. کاش آنقدر محکم باشیم که توفان از ما هزار فرسنگ بگریزد

 زندگی بدون دوستی ....
                                               مثل سپيده بدون خورشيد است

 

زندگی بدون دوستی ....
        

                                     مثل آسمان شب بدون ماه است

زندگی بدون دوستی ....
                                                 مثل رزی بـدون بـاران است

     

زندگی بدون دوستی ....
                                                مثـل کشـتی بـدون دریـاسـت

    

زندگی بدون دوستی ....

                                                  فقط يکنواخت نخواهد بود

                                                                   و

                               زندگی بدون دوستی نمی تونه وجود داشته باشه
                                             بدون دوستی مثل تو برای من

نمی تونم زندگی بدون دوستی رو تصور کنم

شنبه 30 مهر1384 توسط عروسک |

سلام به دوستان خوبم

چند تا از شعر های سيروان عزيز رو براتون نوشتم .اميدوارم که خوشتون بياد...

  www.sir-1.com  

( تو خیال کردی بری ... )

تو خیال کردی بری دلم برات تنگ میشه / باغ خونه بی تو خشک و بی رنگ میشه/  فکر میکردی که بری دلم پر از رنج و غمه/ بعد تو رنگ گلا  رنگ سیاه ماتمه/ تو خیال کردی بری دلم برات تنگ میشه/ نمی دونستی دلم به سختی سنگ میشه/ فکر نکردی میتونم تو رو فراموش کنم / مثل بادی بوزم شعله تو خاموش کنم/ راه بین من و تو دورترین فاصله شد/ برای به هم رسیدن دلا بی حوصله شد/ حالا امروز دیگه اسمتو یادم نمیاد / دیگه حتی دل من خاطره هاتم نمی خواد / میدونم توی دلت تلخ ترین گله هاست/ حسرت وا شدن کورترین گره هاست

 

( رسم دنیا )

وقتی میون گلها شوق شکفتنی نیست/ تو جاده های  ا حساس هوای رفتنی نیست  / وقتی که تو نگاهت  نمونده شوق موندن/وقتی که رسم دنیاست رفتن و دل سوزوندن/ حسرت من روز و شب گفتن یک ترانه ست/ یخزده توی ذهنم حرفی که عاشقانه ست / وقتی میون دستات محبتی نمونده / معنی تلخ حرفات قلب منو شکونده/وقتی که چشای تو پر از هراس وغوغاست/ خسته ترین نگاهم در انتظار فرداست/ در انتظار روزی که دل پر از ترانست/  روی لبای تشنه م حرفای عاشقانه ست

 

( لحظه های بی توبودن )

یادمه یه ارزو بود همیشه موندن با هم / واسه زخم دل تنهام یادمه تو بودی مرهم / ولس اون روزا گذشته دیگه نیستی که بدونی / کاش میشد بهت میگفتم من میخوام پیشم بمونی / با یه دنیا اشک و غصه نمی خوام بی تو بمونم / توی این غروب دلگیر شعر رفتنو بخونم / ولی اون روزا گذشته شاید از یاد تو رفتم / کاشکی بودی و می دیدی من هنوز عاشقت هستم / من صداتو نشنیدم نم اشکا تو ندیدم/ توی اشیون قلبت  من نموندم و پریدم / ولی امروز یاد عشقت  منو تنها نمیذاره / لحظه های بی تو بودن تو رو یاد من میاره / من همونم که چشاتو پر اشک و گریه کردم / حالا راه شهر عشقو من نرفته بر میگردم / بر میگردم تا همیشه قدر احساسو بدونم / شاید همیشه باید بی تو من تنها بمونم

 

(حرف آخر)

وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست / وقتی که ساز صداقت همیشه بی صداست /  وقتی یکبار نشد تا سرحرفات  بمونی / نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونی / نمی تونم نمیخوام که با تو هم صدا بشم / من به خاطره خودت از تو باید جدا بشم / نمیتونم نمیخوام حرفاتو باور بکنم / قصه دروغ احساستو از بر بکنم/ اگه من میخوام برم امروز و تنهات بذارم/ واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارم / ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم / مثل آسمون بی ستاره خاموشت کنم/ صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه / لحظه جدای و خداخافظی رو گفتنه

شنبه 30 مهر1384 توسط عروسک |

د يوانگي و عشق

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده

بودند.

ذکاوت گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک...

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک ..... دو ..... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت .

هوس به مرکززمين به راه افتاد.

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار...

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد مخفي کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد که...

عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن

سوي گل رز مخفي شده است...

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .

صداي ناله اي بلند شد ...

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش
خون مي ريخت ...

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش

ميکنم از اين به بعد يارمن باش ...

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک

مي کشند!...

شنبه 30 مهر1384 توسط عروسک |

دل آدم

اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.

خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي کشيد... يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخ رو زمين و شکل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولي خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجش مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درس روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد....

خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬
با چشاي سياه مثه شب آسمون٬ با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روي چشاي بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.

خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش مي خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.

اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

ماهم آدمو با فرشتش تنها مي ذاريم.

خوش به حال آدم و فرشتش

شنبه 30 مهر1384 توسط عروسک |



می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد.
aroosak_delesh_shekast@yahoo.com

داداش نیما و تاني عزيز( همـــــــــراز )
نیکا استار
داوود(همیشه بهار)
باورهای خیس یک مرده
مهدی شکرانی (گرافیک کامپیوتری)
زیگول
نازنین(محبت)
سياوش و دوستان (سياوش )
تو را می خوانم(داداشی)
محمد(passargad)
شهاب(persian2)
آدم کش های وحشی
دوستت دارم ها (سعید)
شاهزاده ی تنها...(مهتار)
من در سرزمین عجایب(نگار)
قایم موشک(سوک سوک)
غربت من وتو....غربت تو ومن
دهكده سكوت (مسعود ، م.حسين و ...)
گیس گلابتون
خانوم کوچولو
تنهاترین عروسک
The song is over(ایمان)
بچه مجردا
تُرشک (تاني عزيز )
عشق خفن(بهار)
آواز پر جبریل(نازنین)
پیله های پرواز(فرزانه)
بسم الله الرحمن الرحیم(بیدل)
چهل دروغ
سياوش و شيرين (SiSi & ShiShi )
بهترین های فشن-آرایش -مد-دکوراسیون(یه دختر)
افکار مبحوس (سیاوش -خونه جدید)
قالب وبلاگ

چشمک
YOU MY LOVE B
درد و رنج
بارون شکلاتی
عمو پورنگ دوستت دارم
ایستگاه خاطرات من
تنهایی های من(ایمان)
زندگــــی (آرش و ایران)
خاتم رُســل
به سردی لبخند غروب
اگه عاشقی همینه ( درباره عشق )
دختر شرقی
برگی از یک نوشته
دل شکسته
سجاد
آن سوی بی سو...
شب ایرانی
سارا و سیا
زندگی با عشق
با روح باران
دل اشتباه نمیکنه( پریسا)
الو ، آخر دنیا ؟
شلغم فروش خندان
ژشت سوال فیل هوا میکنند!
این وبلاگ ((یک شنبه ها ))با مطلب جدید به روز می شود.(نازنین)
پرنده منزوی
هنوزم دلم تنهاست( عروسک تنها)
شب سراب
Disloyal "خیلی بی وفایی"
فـــــــــــرزند باکـــــــــــره ,عـــــــــــیسی مسیـــــــــــح
پرنده ی عاشق
درد دل
جوکای باحال برای آدمای باحال
عاشقانه های نرگس ( داستان واقعی زندگیشون )
دود اگر بالا نشيند كسر شان شعله نيست
من با اون
§ جیلیز و ویلیز §
ارژنگ مانی
طلوع خواهم کرد
به اندیشیدن خطر مکن

RSS 2.0

Design By Parstheme